یک روز سر کلاس همین میرزا قلمدون بود که استاد گفت
کی ماشین حساب داره!!!
منم که توی کیفم همیشه از شیر مرغ تا جون آدم میزاد یافت میشه دستمو با غرور بلند کردم.
این ماشین حسابه مال آقامون بود، یک ماشین حساب پیچیده مهندسی که کار کردن باهاش فوت و فن خاصی داشت.
استاد ماشین حساب و گرفت و اومد حساب کنه - خداییش نمی دونم کی تا حالا سر کلاس برنامه نوشته شده روی تابلو رو با ماشین حساب تست می کنه!!! -
باید عدد منفی وارد می کرد، گفت: "پس منفی این ماشین حساب کجاست؟"
منم ماشین حسابو از دستش گرفتم که نشونش بدم که صدایی از ته کلاس بلند شد که: استاد حتما ماشین حسابش نفتیه!!
استاد هم عصبانی شد و اون فلک زده رو از کلاس بیرون کرد و گفت برو درستو حذف کن
همون اول ترمی زهرِ چشمی از بچه ها گرفت که همه تا آخر ترم لام تا کام نغشون در نیمود.
جلسه بعد اون بینوا اومد سر کلاس، اما استاد تا چشمش بهش افتاد داد زد: " مگه نگفتم درسو حذف کن!!"
ما هم که بدجوری توی این کلاس اکتیو بودیم، گفتیم درست نیست همکلاسیمون به خاطر یک ماشین حساب ما از کلاس اخراج شه، خلاصه کلی رفتیم با استاد حرف زدیم تا قبول کرد که اونم سر کلاس بیاد
اما آخر ترم حسابی حسابشو رسید و انداختش..... نمره دادن این استادم ماشین حسابی . دهم دهم حتی صدم صدم نمره می داد
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:46  توسط آی مندس!
|
خلاصه این شد که آقامون یکی از دوستامونو برده بود به جای ما برای ثبت نام کردن و قسمت این شد که ما هم بشیم از دانشجویان بیابون آباد و نیمچه مهندس کامپیوتر
کلاسا شروع شده بود که از سفر برگشتیم (سالی که نکوست از بهارش هویداست!!!

) رفتیم دانشگاهو دنبال کلاس برنامه نویسی یک بگرد . هرچی تابلوها رو نگاه کردیم خبری نبود که نبود
رفتیم توی دفتر ساختمونی که خداییش با مدرسه هیچ فرقی نداشت
یک آقای نیمه جوونی نشسته بود ما هم که نمی دونستیم استاد اون کلاسی که دنبالش می گردیم آقاست یا ...

به اون بنده خدا رو کردیمو گفتیم کلاس
مهندس میرزا قلمدون کجا است اونم پرسید چه درسی داری گفتیم برنامه سازی و گفت برو فلان کلاس تا بیام
اون روز توی کلاس، میرزا قلمدون کلی مارو تحویل گرفت بعدها فهمیدیم به خاطر این بوده که اول اسمش مهندسو آوردیم!!!!!!!
اما بعدها ماجرایی داشتیم با هم که بماند

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:31  توسط آی مندس!
|
وقتی نه نه مون با خبر شد که نصفه لیسانس کامپیوتر اونجا قبول شدیم با خوشحالی بهمون تبریک گفت و پیش این و اون کلی پزمون رو داد که آره شازدمون رشته مورد علاقش قبول شده بعد به من می گفت چون از قبل توی این کارا بودی حتما موفق می شی! بنده خدا نمی دونست که چارتا سی دی رایت کردن و 60ساعت تو روز چت کردن که نمیشه نون و آب واسه ما!
تو دلم پوزخند میزدم و می گفتم حالا تا جواب سراسری بیاد هیچی معلوم نیست اصلا کی میگه کامپی _ به قول آبجی فینگیلیمون که اون موقع سه ساله بود_ رشته مورد علاقه ماست !
خلاصه کنم جواب سراسری هم اومد و ما که قبلا مصمم بودیم پا توی بیابون آباد نمیذاریم دیدیم که به به دانشگاه سراسری رو خیلی گل کاشتم و رشته ای که بیشتر مناسبه آبجیاست قبول شدیم ( آمار)!
بابا و نه نه مون کلی خوشحال شده بودن که اگه کامپیوترش نصفه مهندسی بوده حالا لیسانس کامل قبول شده و دیگه نباید نگران کنکور کارشناسی ناپیوسته باشه
اما ما که اصلا دیگه حال و حوصله ریاضیات و این حرف و حدیثا رو نداشتیم به هر دری میزدم تا اونا راضی کنیم که بابا جون فوق دیپلم کامپیوتر آینده درخشان تری داره! به خصوص برای ما که قرار فردا پس فردا بار زندگیمونو به دوش بکشیم و واسه خانوم بچه ها خرجی بیاریم!
ما که دیگه حال و حوصله بلاتکلیفی رو نداشتیم با رفقا رفتم مسافرت و
بابا مامان بنده خدا تحقیقات گستردشون رو شروع کردن که ببینن ما کجا ادامه تحصیل بدیم بهتره!
دیگه بی خیال شده بودیم و می گفتیم با رفقای پشت کنکوریمون می ریم سربازی بعدم برمی گیردیم و تا قسمت چی باشه شاید افتادیم توی بازار کار و شایدم یه دانشگاه بهتری قبول شدیم!
مادرمون که این حرفا رو میشنید خودشو به آبو آتیش میزد تا آقامون رو راضی کنه ما رو بفرسته بیابون آباد....
توی سفربودیم که آقامون زنگ زد گفت دارم می رم بیابون آباد تا ثبت نامت کنم.
منم از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم و می گفتم پسر! هرچی باشه از خدمت رفتن که بهتره!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:15  توسط آی مندس!
|
توي اين وبلاگ سعي مي كنم از خاطرات زماني بنويسم كه كلاهمون رو باد برد دانشگاه بيابون آباد و ما هركاري كرديم مسيرشومنحرف كنيم نشد!
زماني كه يه بچه دبيرستاني بوديم با بروبچ ميشستيم و دانشجوهاي بيابون آباد رو مسخره مي كرديم غافل از اينكه يه روزي قراره كدخداي ده اونجا پاي مدركمون رو انگشت بزنه و بگه آقا توهم به جمع بيكاران اين دانشگاه پيوستي!
آره باباجون يادش به خير اون روزي كه نه نه مون فكر كرد ما قراره آي مندسي بشيم و به كامپيوتراي اين مرزو بوم خدمات ارائه كنيم غافل از اينكه باباجون مهندس چي! كشكه چي؟ تازه يه ترم ديگه هم كه هفصد هشصد تومن ناقابل بريزيم تو شماره حساب پر خير و بركت بيابون آباد بعدشم كلي بدوييم دنبال تحويل پروژه و اين حرفا، تازه پاي تصديقمون مينويسن كارشناس ناپيوسته علمي كاربردي نرم افزار! آخه ما رو با مهندسا چه كار!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:13  توسط آی مندس!
|